|
|
|
|
|
تقدیم به تو ابری درونِ تو بود و اینک باران در آغوش من است! * * * میان بازوانِ خسته ی من آرام و آسوده ببار باران بانو! عرشیا عشقی - آبان ۱۳۸۸ پ.ن: بخوانید ترانه ی زیبای مونا برزویی عزیز رو. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:12 توسط عرشيا عشقي
|
|
||
|
|
|
|
|
به عمران صلاحی هیچ وقت نیاز نداشت از ترسِ دست کجِ باد کلاهش را سفت و سخت بچسبد! همیشه سرش بی کلاه می ماند! عرشیا عشقی - مهر ۱۳۸۸ خونه ي باهار کمک کنين هلش بديم،چرخ ستاره پنچره تو آسمون شهري که ستاره برق خنجره گلدون سرد و خالي رو بذار کنار پنجره شايد با ديدنش يه شب،وا بشه چن تا حنجره به ما که خسته ايم بگه،خونه ي باهار کدوم وره؟ تو شهرمون آخ بميرم! چشم ستاره کور شده برگ درخت باغمون زباله ي سپور شده مسافر اميدمون رفته از اينجا دور شده کاش تو فضاي چشممون پيدا بشه يه شاپره به ما که خسته ايم بگه،خونه ي باهار کدوم وره؟ کنار تنگ ماهيا،گربه رو نازش مي کنن سنگ سياه حقّه رو،مُهر نمازش مي کنن آخر خط که مي رسيم،خطّو درازش مي کنن آهاي فلک که گردنت،از همه مون بلن تره !به ما که خسته ايم بگو،خونه ي باهار کدوم وره؟ ...« عمران صلاحي-1342»پ.ن: بخوانید انتخاب ِ مونا برزویی نازنین رو که بی اندازه زیباست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:46 توسط عرشيا عشقي
|
|
||
|
|
|
|
|
شناور است بر آب حوض برگ زرد مو به گمانم پاییز پایش به حیاط خانه ی ما نیز باز شده است! عرشیا عشقی - مهر ۱۳۸۸ هجراني 5 از ملاقات تاريخ مي آيم شاهرگ هايم به سمت« شوش» و خطوط چشمانم به سمت «آتن» تير مي کشد تاريخ من گم شده است کجاي من به سوگلي حرمسراي« اسکندر »شباهت دارد؟ ( به جز جاي کبودي انگشتان تاريخبر جاي جاي گلويم که با تقلايي هراسناک در زير سربند هاي مشکي و سرخم پنهان مي شوند؟ )تو گفتي :«بي خيال تاريخ باشم »حالا چقدر تو نيستي ومن فقط طرح مبهمي از خطوط شرقي چهره ي تو را به ياد مي آورم امروز روز اول پاييز است پروین سلاجقه خزان عشق شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش به جان زد جدايي عمر من اي گل طي شدبهر تو وز تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي با تو وفا کردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداري با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفايي نو گل گلشن جور و جفايي از دل سنگت آه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن مي پرستم تا هستم تو و مست از مي چمن چون گل خندان از مستي بر گريه ي من با دگران در گلشن نوشي مي منز فراغت ناله کنم تا کي تو و چون مي لاله کشيدنها من و چون گل جامه دريدن ها ز رقيبان خواري ديدن ها دلم از غم خون کردي چه بگويم چون کردي در دم افزون کردي برو اي از مهر و وفا عاري برو اي عاري ز وفاداري که شکستي چون زلفت عهد مرا دريغ و درد از عمرم که در وفايت شد طي ستم به ياران تا چند جفا به عاشق تا کي نمي کني اي گل يکدم يادم که همچو اشک از چشمت افتادم تا کي بي تو بود از غم خون دل من آه از دل تو گرچه ز محنت خوارم کردي با غم و حسرت يارم کردي مهر تو دارم باز بکن اي گل با من هرچه تواني ناز هرچه تواني ناز کز عشقت مي سوزم باز شعر:رهي معيري آهنگساز:جواد بديع زاده خواننده:جواد بديع زاده اجراي دوم :الهه با ارکستر فارابي به رهبري مرتضي حنانه . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:0 توسط عرشيا عشقي
|
|
||
|
|
|
|
|
سالهاست که دیگر رازقیها آن عطر آرامش آفرین را ندارند در دل باغچه پنهان است هنوز تفنگ برنوی پدربزرگ عرشیا عشقی - شهریور ۱۳۸۸
همراه شو عزيز همراه شو عزيز تنها نمان به درد كاين درد ِ مشترك، هرگز جدا جدا درمان نمي شود دشوار ِ زندگي، هرگز براي ما بي رزم ِ مشترك، آسان نمي شود تنها نمان به درد همراه شو عزيز همراه شو عزيز . . .شعر و آهنگ: پرويز مشكاتيان خواننده: محمدرضا شجريان پ.ن: پرویز مشکاتیان یکی از بهترینهای موسیقی ایران در سن ۵۴ ساله گی درگذشت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:44 توسط عرشيا عشقي
|
|
||
|
|
|
|
|
باد یادش نیست! اما درخت گیلاس خوب به خاطر می آورد که چه کس شکوفه های زیبایش را از او گرفت عرشیا عشقی - شهریور ۱۳۸۸ پ.ن: اسامی برگزیده گان دور نخست سومین دوره ی جشنواره ی ترانه های سرزمین مادری اعلام شد. من جزو برگزیده گان بخش ترانه های اجتماعی هستم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 20:23 توسط عرشيا عشقي
|
|
||
|
|
|
|
|
ته فنجان من نقش خوشبختی نبود تو آمدی و قهوه ای دیگر برایم ریختی قهوه را نوشیدم سرنوشتم عوض شد عرشیا عشقی - شهریور ۱۳۸۸
زبان آتش تفنگت را زمين بگذار که من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار تفنگ دست تو يعني زبانِ آتش و آهن من اما پيش اين اهريمني ابزارِ بنيان کن ندارم جز زبان دل ، دلي لبريز ز مهر تو ، تو اي با دوستي دشمن !زبان آتش و آهن زبان خشم و خونريزي ست زبان قهرِ چنگيزي ست بيا ، بنشين ، بگو ، بشنو سخن، شايد فروغِ آدميت راه در قلب تو بگشايد برادر گر که مي خواني مرا، بنشين برادروار تفنگت را زمين بگذار، تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو اين ديوِ انسان کش برون آيد .تو از آيين انساني چه مي داني ؟ اگر جان را خدا داده ست چرا بايد تو بستاني ؟ چرا بايد که با يک لحظه غفلت ، اين برادر را به خاک و خون بغلطاني ؟ گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي و حق با توست ، ولي حق را برادر جان به زور اين زبان نافهمِ آتشبار نبايد جست !اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار تفنگت را زمين بگذار شعر: فریدون مشیری ملودی: محمدرضا شجریان تنظیم: مجید درخشانی اجرا : محمدرضا شجریان زبان آتشجدیدترین اثر محمدرضا شجریان می باشد که در واکنش به آنچه در سال جاری پیش آمد، اجرا شده است. پ.ن: بخوانید غزل زیبای سعید کریمی عزیز را با عنوانِ لج نکن! آسمان که با ما نیست! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:2 توسط عرشيا عشقي
|
|
||